![]() |
![]() |
|
| شکوه های شاکی ترین ستاره..... |
|
امشب شب آرزوهاست... همان شبی که شبها آرزویش را می کردم و امشب آمد... و چه زیبا کنار لحظه هایم گریه کرد ٬ آرزو را می گویم همان واژه ی دست نیافتنی آدم ها ... برای ستاره ها چه؟ اونا هم آرزو دارند؟ اونا دیگه چرا ؟! وقتی ستاره ماه رو هر شب ببینه تو وسعت آسمون بخواب بره اجازه ی چشمک داشته باشه دیگه چه آرزویی داره؟ ولی نه مگه آدمها نیستند ماه درست بالای سرشونه خورشید بدون اینکه آزارشون بده نور میده ستاره بی هیچ منتی چشمک می زنه و قناری واسشون تا صبح عاشقونه می خونه ... ...پس اونا چی؟ اونا چرا آرزو دارن؟
جالبه ! آدمها آرزو می کنن روزی دستشون به ماه برسه ولی ستاره ها در کنار ماه طلب نور می کنن آدمها دوست دارند قناری باشند و تنها عاشق و قناری ها دوس دارند آدم باشند تا عشق را لمس کنند آدمها چشمک ستاره ها را نمی بینند و ستاره ها تکان دادن دست آدمها را... آسمان هم گاهی اشک می ریزد که چرا تنهاست غافل از این همه ستاره در آغوشش ... زنده ها آرزوی مرگ و مرده ها آرزوی زندگی ...
این است دنیای ما ... همه در کنار آرزو ها و غافل ... غافل از اینکه آرزو در همان لحظه ای است که چشم عشق را کور می کنیم تا دست نیافتنی باشیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:38 توسط ستاره |
|
|
... کاش هیچ گاه رفتنی نبود که با آمدنش بمیرم کاش مرگی نبود که زندگی را در چشمانش ببینم کاش اشکی نبود که با خنده هایش دیوانه شوم... کاش سردی شبهای دلتنگی آزارم نمی داد تا گرمی آغوشش را نمی فهمیدم
و ای کاش : تپش های قلب کوچکم کمی آرام تر می زد تا تندی ضربان عشق ٬ عاشقش نمی کرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:15 توسط ستاره |
|
|
یکسال گذشت ... یکسال از اون همه غم و غصّه های پنهانی و گردوغباری که رو آسمون دلم نشسته بود گذشت... یکسال از اون اشک های نیمه شب که بعضی ها می گفتن بی دلیله گذشت ...
یکسال از اون خنده های زورکی بچه گانه گذشت ... یکسال از پژمردگی گل احساسم گذشت ... آره یکسال گذشت اما کسی نبود که گردو غبار دلمو فوت کنه ، هر روز به گل عاطفه ام آب بده و حتی واسه یه بارم شده اشکامو پاک کنه و منو از ته دل بخندونه ...
هیچ کس نبود بگه ستاره کیه ؟! چرا شاکیه ؟! چرا زیاد گریه می کنه ؟! چرا همیشه چشاش سرخ و خیسه ؟! چرا زیر چشاش گوده ؟! چرا لباش خشکه ؟! چرا قلبش نمی زنه ؟! چرا صداش گرفته ؟! ولی نه یکی بود که همیشه صدامو گوش می داد درددل خستمو تا ته می شنیدو... و وقتی اشکامو می دید نمی گفت گریه نکن ! منو در آغوش می گرفت و اینقدر با من گریه می کرد تا بخندم ... وقتی اومد غبار دلمو پاک کرد و یه بار دیگه به صدای شعرام جون داد ... از اون شب به جای اشک جدایی اشک شوق دیدار مهمان چشم های ستاره شد ... ازت ممنونم که یکسال حرفامو شنیدی و یکسال بهترین تکیه گاهم بودی ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 15:2 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
من ستاره ، از آسمان دلهای عاشق ، 16 ساله رو زمینم و آسمونی زندگی می کنم.....
|
| پیوندهای روزانه |
|
کافه ستاره آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته هایم |
|
RSS
|