می خوام برم ...

         می خوام برم تک و تنها              تو باشی و منو ابرا

          می خوام برم یه جای دور        منو تو و یه دنیا نور

              می خوام برم تا بدونی   چه خوبه وقتی بمونی

        می خوام برم شاید بشه    یه لحظه بی تو سر بشه

            می خوام برم تا بتونم    از همه چی دل بکنم

        می خوام برم تو شبو سرد    بی غصه و بی غمو درد

        می خوام برم بی دردسر  اگرچه هست این همه در

           می خوام برم دریا بشم   نه ماهی و صدف بشم

           می خوام برم تا همیشه  نگات کنم از تو شیشه

            می خوام برم با افتخار    نباشی تو در انتظار

        می خوام برم تا انتها              تا هرجا که باشه خدا

خداحافظ و شاید سلام!

.......

خداحافظ لحظه های غریب آسمون ستاره بارون

خداحافظ صفحه های تنهایی و حرفهای درگوشی

خداحافظ اشکهای بی صدای ستاره

خداحافظ خنده های کودکانه ی بی چشمورو

خداحافظ غروب غم زده ام خداحافظ پری کوچک غمگین قصه ی تلخ

خداحافظ کلبه ی دوستی ستاره خداحافظ هیچ کس بارون زده

خداحافظ عاشق فراری خداحافظ نوید خوشبختی....

و سلام کنکور بی احساس زندگی !!!!!

از الان تا اطلاع ثانوی ستاره بی ستاره !

شما که هیچ وقت نوشته های منو نمی خوندید فقط یه نفر حرفامو میشنید که اونم از این بعدشم می شنوه 

اگرم واقعا دلتون تنگ شد (که می دونم نمیشه) پستای قبلیمو بخونید

برام خیلی دعا کنید ...

 

آنگاه که قلبم آوای ماندنت را زیر لب تکرار می کرد شبی نبود که حتی در باغچه ی کوچک خنده اش ،

ستاره ای بشکفد ...تنها سیاهی بود و بس! درست همرنگ چشمان ساکتم  نه رنگ اشکهای سردم ...

 

آنگاه که اندیشه ای تصویر تو را روی سنگهای بی خیالی حرفهاحکاکی می کرد ٬

هیچ کس معنی پرواز را از پرنده نپرسید

 هیچ کس حتی به دنبال بال شکسته ی احساسی زخمی ، قدم نگذاشت ...

همه سوار بر اسبهای بی اعتنایی با افتخار از کنار لحظه های تراشیده ام گذشتند و به برهنگی خیالم خندیدند...

...

تعظیم به زندگی چه سودی دارد وقتی حتی لحظه ای تسلیم نمی شویم و فقط عشق را با تقدیم

می خواهیم و تقدیر را تنها برای خودمان و تردید را در دوست داشتن ! ...

 

                   

                                                                                                                          

بازی عشق

                                                             

 

دوباره مثل لحظه ها ی کودکی روی صخره ی بی خیالی تکیه دادم و به تو و بازی دنیا می خندم

داره شب میشه ولی بازم می مونم شاید از پشت درختا مثه اون روزا برام دست تکون بدی و

شایدم یهو دستای گرمتو روی چشام بگیری و من مطمئن داد بزنم که خودتی !

...

می شنوی ! این صدای همون رودخو نه ایه که آهنگ صدات بود و منو تا عمق دریا خیس می کرد

یادته چقدر باهم تا تهش دویدیم و تو یه بارم لیز نخوردی اما من همیشه زیر پای تو پرت می شدم

 تو شاخه هایی که با خنده هات هیچ وقت نذاشتی جلوی چشمامو بگیره

...

و حالا اون رودخونه هست اما دیگه تو نیستی که جریان شفافیتش باشی

دیگه مثه اون روزا قطره هاش شعر نمی گه دیگه دستامو نوازش نمی کنه  .. .فقط آروم لحظه هارو

می شمره و ستاره رو می بره به دره ی یه خاطره که امروز تو رو فقط یاد یه بازی می یاره ...

بازی دنیا و شاید بازی عشق !

 

                                                                                

 

                                                                                 

وقتی دلم شکست که ...

وقتی دلم شکست  که تو دیگه نیستی بگم یکی که هست

وقتی دلم شکست هی پرسه می زنم تو کوچه ی بن بست

همونجا که با تو  شب بودم دست تو دست

وقتی دلم شکست که تو دیگه نیستی بگم یکی که هست

حالا که تو نیستی منم میام پیشت خوابم ولی یه مست

حالا که تو نیستی دور خودم فقط دیوار می کشم

مشروب می خورم سیگار می کشم

وقتی دلم شکست که تو دیگه نیستی بگم یکی که هست

حالا که تو نیستی اطرافیانمو از دست می دمو

داغون میشمو از دست میرمو

 

سرد مثل تنهایی

...

سلام ستاره !        امشب می خوام با تو حرف بزنم فقط با خود خودت !

چون دیگه کسه دیگه ای اینجا نیست که صدامو بشنوه ...

ستاره اینجا خیلی سرده درست مثل لحظه های تنهایی ...

 

وقتی تنهایی ، زندگی واست میشه مثه یه اتاق تاریک که تو کاری جز نشستن یه گوشه اش نداری

ساعت رو نگاه نمی کنی فقط می خوای بگذره خوب و بدش برات مهم نیست فقط می خوای

تنهایی هم با اون بگذره ...!

 

ولی وقتی پیششم دوست دارم همین ثانیه ها که امشب دوست دارم ساده بگذره ، روی لحظه ی

 صداش خشک بشه مثل چشمای من که محو نگاه کوتاهش میشه...

 

ستاره ! از 5 شنبه تا حالا نخوابیدم ... فقط منتظرم ...

هیچکی منو نمی فهمه !!! ستاره...! تو یه چیزی بگو تو هم ساکت نشستی و اشک می ریزی !!!

راستی یادم نبود هیچ صدایی از آسمون شنیده نمیشه جز صدای بارون ...

پس ستاره بازم گریه کن تا لااقل زمینی ها از اشکات بفهمن تو هم هستی !!

 

                                                  

 

                منم اون غم ستاره  که شبا تنها می باره 

             تویی اون ابر سیاهی  که همیشه پشت ماهی

                  تو همون معنی اشکا و صدای تلخ آهی 

                 یا نرفته از دل شب ٬ خیره مانده از نگاهی

 

                  سردی حرفای امروز دست فردا رو گرفته

                 این غبار درد موندن ٬ رد چشمامو  گرفته

            شاید ، احساس مرده باشه توی قلب زنده ی تو

                 یا ستاره گریه باشه از صدای خنده ی تو.

 

 

بهترین روز از بهترین ماه

 

لحظه به لحظه ی دیروز ، بهترین هدیه ی خدا تو این ماه به من بود...

وای وقتی یاد چشمای قشنگ خمارش می افتم دلم می ریزه...

خدایا شکرت که یکبار دیگه به من فرصت دادی صورت معصومشو ببینم ! 

نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم فقط می تونم بگم بدون تو هیچم وبا عشق همه چی!

هیچ وقت ازم نگیر هم لطف خودتو هم آغوش عشقمو...

خدایا بذار تا همیشه عاشق باشم می دونم سخته ولی من سخت ترین راهها رو برای

بودنش هموار می کنم اگر تو بخواهی و دست کوچکمو بگیری...

 

بعد گذشت این ۹ ماه انگار دیروز عشق من دوباره متولد شد!

دوباره ستاره با دیدن یه نگاه متولد شد ،

ستاره تو آغوش گرم آسمان ، ستاره زیر سقف مهربونی ماه دوباره متولد شد!

کاش می دونستی تولد واقعی من ، همون لحظه های دلشوره ی دیدار دیروز بود...!

 

و باز هم ستاره متولد شد

         

      ۷ رمضان و درست ساعت ۷ شب ، موقع افطار  ، صدای یه ستاره کوچولو هم صدا با

      صدای اذان در آسمان می پیچید ...

      بهار بود و شکوفه ها ی آسمانی خدا هم مثه ستاره تازه شکوفا شده بودند ...

 

      ستاره جیغ می زد و گاهی چشمان معصوم نیمه بازش خیس اشکهای نقره ای می شد

      همه فکر می کردند از چیزی گلایه می کند یا از جای جدیدش راضی نیست بی خبر از اینکه

      او خوشحال بود و ۹ماه انتظار آغوش مادر،خسته اش کرده بود ولی با دیدن چهره ی مهربانش 

    خستگی را فراموش کرد و به یاد آن روزهای تنهایی ، گریست تا شاید همه بفهمند

      زندگی همان آغوش گرم و دستان نوازش مهربان است...!

 

 

      و حالا ۱۶سال از اون روز  گرم می گذره هنوز هم ستاره اشک می ریزه ولی با چشمان باز

      و این بار هم بادیدن یک چهره ، تلخی انتظار عشق را فراموش می کند و فقط به آغوشی گرم

      و دستانی مهربان می اندیشد ...

 

 

فقط خدا

 

چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که روز اول رمضان خونوادگی خواب موندیم

باورم نمیشه یکسال گذشت ! ...

تو تمام این یکسال خدا با ما بود کاش حداقل این یک ماهو ما با اون باشیم !

یکسال خدا گفت و ما نشنیده گرفتیم یکسال مراقبمون بود و ما حتی اسمشم فراموش کرده بودیم

بیایم تو این ماه ما واسش بگیم و مراقبش باشیم به خودش قسم می شنوه تا آخر حرفاتو و تا آخر

 دونه ی اشکات سکوت می کنه ولی نمی خنده

بیایم تو این ماه فکر کنیم ببینیم کجاها می تونستیم دلی رو شاد کنیم ولی شیکوندیمش

کجاها می تونستیم دست کسی رو بگیریم ولی دستشو رد کردیم

کجاها می تونستیم از خواسته هامون بخاطر خدا بگذریم ولی بخاطر هوسمون از خدا گذشتیم

کجاها می تونستیم خوب ببینیم ولی هیچی رو بجز خودمون ندیدیم

کجاها می تونستیم مهربون باشیم ولی غرورمون اجازه ی حتی یه لبخندو هم به کسی نداد....

 

من از این سه شنبه یه جوری شدم یه جور برق گرفتگی همش دارم فکر می کنم به کل این سالهای گذشته به کل اتفاق های خوب و بد زندگی( البته زندگی بدی نداره مشکلاتشم قشنگ و خوبه )

خلاصه خیلی فکر کردم و فهمیدم تو همه ی این سالها من برای خوشحالی و راضی کردن اطرافیانم

دست به هر کاری زدم ولی آخرش جز تنهایی و سرشکستگی سودی واسم نداشت حتی یه تشکر !

 ولی حالا به این نتیجه رسیدم اگه یکی از اون کارارو واسه راضی کردن خدا انجام می دادم ،

 الان نه تنها خودم همه هم از من راضی بودند...

بعضی وقتا از خودم خجالت می کشم از اینکه هیچ کسو نتونستم از خودم راضی کنم حتی خودم

 چه برسه پدر و مادر و اطرافیان و از همه مهم تر عشقمو ...

من همه ی سعیم این بود که اونجور بشم که اونا می خوان ولی انگار خدا منو جور دیگه ای می خواد

 

گاهی وقتا احساس می کنم وقتی گناه می کنم خدا منو بیشتر دوست داره چون خدا دوست داره

همیشه پیشش شرمنده باشی و سرت پایین باشی حی اگه به چشم خودت بهترینی !

منم تصمیم گرفتم گرچه خیلی شرمنده ام ولی فقط و فقط خدارو راضی کنم

می خوام خدارو راضی کنم چون هیچ وقت منو سرزنش نکرد

هیچ وقت نگفت دیره ... هیچ وقت نا امیدم نکرد ...

هیچ وقت موقع امتحان گرفتن منو نکوبید ، آبرومو نبرد !

هیچ وقت به من پشت نکرد  ...هیچ وقت منو با کسی مقایسه نکرد

هیچ وقت گذشتمو به رخم نکشید

هیچ وقت نپرسید کی بودی ! همیشه می گفت کی هستی و کی می خوای بشی !

همیشه منو باور داشت حتی قسم های دروغمو ! حتی توبه های زودگذر همین ماه ها رو !

و همیشه ی همیشه با من بود و به من نزدیک ... نزدیکتر از رگ گردنم ...

 

 

نترس!

 

نترس عزیزم ستاره همیشه در کنار توست ...

 

ستاره تا صبح انتظارت را می کشد حتی اگر نیایی میان ابرهای چشمانت پنهان می شود

تا شاید شبی بباری و آسمان لبهایت را ببوسد

ستاره ساکت است  به یاد سکوت اطلسی ات ولی انگارصدای شب بو ها را می شنود وقتی

به آغوش سرخت می اندیشد

ستاره همین جاست کنار رویای شبانه ات و جایی برای کوچ ندارد جز افسانه ی دوست داشتن تو

کاش آن شبها که از ترس نمی خوابیدی کمی به هیچی افسانه ها می رسیدی شاید اگر سحر

کنار لحظه های ستاره می ماندی در این شبها کنار گرمای ستاره به خواب می رفتی...

 

...وشاید روزی ترس هم از ما بترسد وقتی دستانمان را از شب غرور قطع کنیم

 

و امروز مثل اولین بار کودکی ام باز هم با ترس می گویم نترس !

 

گیس بریده

 

23آگوست ... 15 شهریور ... !

 

 خیلی دوست داشتی بدونی امروز چه خبره ! می خوای بدونی؟

 امروز قراره ستاره بمیره تا تو باور کنی احساس داره

 کاش می فهمیدی با من چی کار کردی ... توقع داری بازم منتظرت بمونم

 نمی دونم روت میشه تو چشمام نگاه کنی؟ روت میشه بازم بگی دوستم داری !

 

تو هم مثه همه منو با اسباب بازی ها اشتباه گرفتی ، فکر می کردی منم عروسک عطیه ام که تو می خندی بخنده و وقتی موهاشو میکشی ، بازم بخنده ... آره  منم ستاره ام ولی روح دارم  اونم یه روح عاشق دیوونه

 

 اولین آفی که واست دادم یادته ؟

 

(( محبت مثه سکّه ای است که اگر در قلک قلب بیافتد در نمی آید مگراینکه آن را بشکنی ))

 

 و تو شکستی همه چیزو حتی خودتو که یه روزی از من بود

 دیگه عشقی نمونده ... دیگه ستاره ای نیست که شبا بارونی شه

 

منم شدم همون عروسک کوچولو که احساس نداره ... !  منم سنگ شدم از اون سه شنبه ای که یه روزی  لحظه شماری می کردم برسه تا تورو ببینم و حالا همون سه شنبه منو یاد سیلی تو میندازه

 از تو کتک نخورده بودم که خوردم ... شدم کیسه بوکس همه !   

                                                                           تو هم بزن !

                                                                       من عروسک گیس بریده ی کوچک زشتم

 

                        

که باور می کند درد دلمرا

 

                   ... خواستم سلام کنم ولی سلام ، بی یاد حضورت ، معنا نداشت

           خواستم بگویم که در دلم خانه کرده ای ولی دلی برایم نمانده بود که تقدیمت کنم

      خواستم با چشمانم با تو سخن بگویم ولی او هم مثل شبهای ستاره ، خیس عشق ، شد

       خواستم دستانت را کودکانه بگیرم ولی تو دستت را به غرور دادی و حس دستانم را کشتی

     خواستم از خواستنی ها برای تو که خواستنی ترین بودی بگذرم ولی نمی دانستم که تو هم

               می گذری سرد و خاموش از کوچه های دلم که تنها خواسته اش تو بودی

    و در آخر خواستم خداحافظی کنم ولی تو حتی صدای وداع لحظه ها را نشنیدی و بی خبر رفتی

         و بعد از رفتنت خواستم خواستنی ترین خواسته هایت را برآورده کنم و بی صدا بمیرم

                                  ولی حیف که مرگ هم مثل تو من را نمی خواهد...  

 

 

 

خداجونم می دونم بد بودم می دونم خیلی بهت بد کردم ولی تو بدتر کردی

خدا دیگه هیچی واسم نمونده نه عشق نه زندگی نه تو

دیگه می خوای چیو ببینی  دیگه چی می خوای به سرم بیاری؟!

 تو هم مثه همه به من می خندی تو هم میگی بچه ام  ... کثیفم  ...احمقم ...یا به قول اون بدبختم

آره خیلی بدبختم که فکر می کردم توی دنیای بی همه چیز یکی هست که همه چیزم اونه

خدایا چرا بهش نگفتی که نفسم ، زندگیم ، عشقم  همه چیزمو حاضرم فدای یه لحظه نگاش کنم

چرا ساکت نشستی و داری می خندی به گریه های من ؟!

چرا نمی گی حق با کیه ؟چرا دوست داری تو هم مثه همه منو آزار بدی بهم بگی هیچی نیستم

به خودت قسم می دونم هیچم می دونم اضافیم می دونم تحملم سخته می دونم لایق هیچ کس نیستم  ... حتی مرگم دیگه منو دوست نداره چه برسه تو

خدای خوبم چرا هیچکی حرفامو گوش نمی ده چرا هیچکی عشقمو باور نداره

دنیا خیلی واسم درد شده دیگه نه زندگی حوصله ی منو داره نه من حوصله ی اونو

 

شب عید همه خوشن همه جشن گرفتند ولی بازم ستاره عزا گرفته

خدا چرا یه روز خوش ندارم

امام زمان تو بگو گناه من چی بود ؟؟ چقدر شبا تا صبح انتظارتو کشیدم چقدر سر دعای عهد اشک ریختم که این روزا بخندم ولی بازم تو نمی خوای خندمو ببینی

آره حق داری تو هم باور نکنی حرف دلمو ...

من اونو از خودت گرفتم خودتم پسش گرفتی اگه لایقش نبودم چرا دادی چرا گذاشتی به اینجا برسم

 که اونم منو بکوبه اونم زخم بزنه رو این دل شکستم

 

همتون تنهام گذاشتین اشکال نداره ...خدا ...امام ... تو ...اون

دیگه خودمم خودمو تنها گذاشتم ...فقط مونده یه دل زخمی پاره که پر از درده

به کی بگم که باور کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

غروب انتظار

 

  تقدیم به امام خوبان

 

                    شبی ستاره ی خزان ، غروب شعله می شود

                                          برای جمعه های غم ، خطوط ندبه می شود

 

                                           شبی دوباره دست من سوار کعبه می شود

                                             حلول آسمان او ، مقام سجده می شود

 

                              شبی می آیی از صفا ، دلم برای آن زمان ، کویرمروه می شود

                                        به شوق دیدنت ، منم ، اسیر ضربه می شود

 

                           

                                        شبی زغار می روی به کوچه های شهر من

                                          تنفس حضور تو رفیق لحظه می شود

 

                                 شبی ز اشکهای دوریت ، بهار ، عبور خنده می شود

                                        همین خیال ابرها غرور چشمه می شود

 

                                           شبی خداپرستیم نسیم زنده می شود

                                        تمام واژه های عشق سفیر قصه می شود

 

                                   شبی ز بیت های سرد من ، طلوع طلعه می شود

                                      که ازصدای هق هق اش نزول بنده می شود

 

                                          

                                                                                                       

 

خود خودم!

 

چقدر من عجیبم ...

خودم حرف می زنم خودم وسط حرف خودم می پرم خودم جک تعریف می کنم

و خودم به خودم می خندم...

خودم به حال خودم می گریم و خودم از خودم بیزارم ..

تنها وقتی در وجود تو غرق می شوم دیگر خودم از خودتو پر می شود .. 

و چه دوست داشتنی است لحظه ای که خودم به خودم نفرین میکنم تا

خودت در خانه ی خودم جای گیرد

و تو می دانی این تنها آرزوی خود خودم است !

 

پرستو ها حرف تو را می فهمند

 

صدایی نمی آید اینجا سرتاسر سکوت است

سکوتی به رنگ حرفهای نگفته ات به رنگ آسمانی که از شبهای تو ابری شده است

 و شاید از اشکهای من نمی دانم!

نمی دانم کدامین بهانه آسمان خیالم را اینگونه تیره کرد و چقدر بی صدا  ! ولی فقط می دانم

 که عشق ساکت است ولی عاشق نه!

پس من هم داد می زنم تا هر که نمی داند بشنود که ستاره عاشق می شود حتی اگر حرفها             هم مثل قلبها تنها رهایش کنند در این برهوت رویای زندگی در اعماق کویر ترک برداشته ی عشق...

 

ستاره از عشق نمی ترسد! گاهی ترس هم از او می ترسد وقتی چشمهایش خیس باران نگاهی

 می شود که هر لحظه اش عمری است برای همان ستاره ی کوچک تنها

ستاره کوچک است ولی لحظه هایش وسعت کلامی را دارد که پرستو ها می فهمند ولی قاصدکها

می ترسند از فهمیدن عشق شاید آنها هم اگر بفهمند مثل پرستو ها کوچ کنند به دیار آسودگی

عشق فرار دارد ولی قرار نه !

اگر رفتی که خدا پشت پناهت ولی اگر ماندی بمان و بدان که بی قراری ، مهمان همیشگی لحظه های عشق ، در کنارت آواز قناری می خواند به لحن مرغ عشق های قفس زده  !!!

پس نرو که سکوتت هم برای پرنده ها ی خیالم آواز قناری است به لحن ...

 

کاش ستاره نبودم !

 

         کاش ستاره نبودم تا باران را هر شب کنار چشمهایم لمس نمی کردم

           کاش ستاره نبودم تا رفتن ماه را در اوج تنهایی نظاره نمی کردم

          کاش ستاره نبودم تا انتظار را نمی فهمیدم و برایم شبی جز سحر نبود

             وای کاش ستاره نبودم تا حتی یکبار هم شده با او قدم بزنم 

        افسوس که او همیشه روی زمین سیر می کند و من در آسمان خیالات ...

 

 

شاید شایدها باید شود !

 

شاید تکرار یک سلام  ، من را وادار به تنهایی کند

شاید دست دادن به دست های بی رحم عشق من را با خود ببرد تا دالان ناکجایی تا مرزبی اعتنایی

شاید حرف های نزده گفته شود اما وقتی من نیستم وقتی شکوه ها خسته اند وقتی سفر تور ا بخواند

شاید دروغ حقیقت یابد وقتی چشمهایم یادت نیاید

شاید هم پای شکسته ام را منع کنی از اینکه روزی بتواند  پا به پای تو قدم بگذارد

 

وشاید آن لحظه ای که تو مرا در آغوش گرفتی فراموش کردم این شاید ها روزی باید می شود ...!

 

 

ستاره انگار بی اثر شد

        

         طرف از اشکهایم بی طرف شد    

                             نفس از قلب غم بی هم نفس شد

        غروب از غرب دل بی همسفر شد 

                           طلوع از سهم من غرق سحر شد

 

        پری رفت و شبش از آن دل شد

                                 منِ ِ خاکسترم ، آوارِ گل شد

       غزل در آسمانم  حرف او شد

                              ستاره ماند و کم کم ، آه ِ او شد

 

       دوباره قصه ها تکرار شب شد

                                   خیال خفته ام دیوارمن شد

       دوباره چشم باران بسته تر شد

                              صدای ماندنی ها خسته تر شد

 

      دوباره خنده ها ترس سفر شد

                                  نشان رفتنی ها بی خبر شد

     دوباره لحظه ها بی لحظه ات تنها شد

                             گفتن عشق هم ، کمی رسوا شد

 

     شاید از سردی نگاه گرمت

                              ستاره مُرد و انگار بی اثر شد

 

می خوام داد بکشم...

 

 

خسته شدم از اینکه جلوی بغضمو گرفتم ...

 خیلی وقته می ترسم شکوه کنم می ترسم بگن ستاره هنوز شاکیه ولی دیگه نمی تونم

ولی می خوام ایندفعه مثه بچه ها داد بکشم  جیغ بزنم که همه بفهمن چی می کشم

می خوام حرف نزنم فقط یک صدا و بلند گریه کنم

می خوام اینبار هر کی عشقو از دستم کشید بهش اخم کنم  منم زندگیشو ازش بگیرم

دیگه سکوت بسه دیگه بسه غصه خوردن دیگه تو خود ریختن حرفا بسه

می خوام از این به بعد بچه باشم واسه لحظه های غم ، بزرگ باشم واسه بخشیدن عشق

 

 

 

 

زیر باران غم ...

 

زیر باران غم رفتن هم عالمی دارد :

وقتی تو به قطره های چشم ستاره می خندی

وقتی من دریاد دستهایی هستم که در آن روزپاییزی زیرباران سرد زندگی ، گرمای روحم بود

و تو دریاد خنده های بی رنگ زمستانی ات

وقتی لحظه های عشقمون منو تو نداشت وقتی ما زیر یک چتر می خندیم و از خاطره ی عشق 

 می گفتیم نه از دردهای جدایی

وقتی جاده ی زندگی خیس بود و من روی برگهای مشکلات لیزمی خوردم

وقتی روی نیمکت بی ریایی با هم حرف می زدیم نه روی سنگ لجبازی

وقتی همه به صمیمیت قلبمون حسرت می خوردند نه اینکه واسه ی بچگیمون نصیحتمون کنند

وقتی من دست مهربانی ام را درازکردم و تو را در آغوش بیتهای شعرم کشاندم ....

 

کجاست آن روزهای بارانی دلتنگ نه این روزهای بارانی غم آلود جدایی ...

 

 

دنبال تو می گردم ولی نیستی     حالا که من گرفته ام چرا نیستی

  حالا که اشک ،غمم را شست      حالا که عشق ٬دلمرا کشت

                               چرا نیستی؟؟؟

   نیستی ببینی منم  باخته           به پای دوریت سوخته و ساخته 

     نیستی ، زندگی بی تو محاله     هنوزهم رفتنت برام سواله

نیستی ، شبها ، ستاره ابر است     باران جدایی ، غرور صبر است

                 نیستی ماه هم می داند تو دیگر نیستی 

گفتی غروب رفت من می آیم ... لحظه ها طلوع کردند پس چرا نیستی

 

 

احساس دلتنگی...

                     کاش در این احساس دلتنگی کسی دست مرا می جست ...

                         از این معنای بی رحمی کمی ذهن مرا می شست

              کاش آنجا که دل با من نبود ، روح غم می رفت ودرآه طلب می خفت

 

                                    کاش تنهایی از آنِِِِِِ برگ می شد

                                کلبه ی خاطره ام غبار سنگ می شد

              کاش آنجا که سوخت ،چوب صدا ،عشق محو در نجات مرگ می شد

 

                                       کاش لحظه ای دیوانه بودم

                                        اسیر پنجره ، پروانه بودم

                 کاش آنجا که مُرد، چشم خیال، ازخواب می شدم، بی خانه بودم

 

                                   کاش غزل، حرف مرا باور داشت

                                      این دل ویران شده یاور داشت

             کاش آنجا که من عاشق شدم، چشم تو، نشانی از لحظه های آخر داشت

 

 

 

حیف که بچه ام ...

                           خواستم اوج بگیرم ، بالهایم شکست

                          خواستم فریاد بزنم حنجره ام سوخت

                خواستم اشک بریزم خون حسرت نگاهم را پر کرد

     خواستم بمانم در کنار لحظه هایت...اما افسوس که لحظه ها کوتاهند

               خواستم بگویم که دوستت دارم اما تو بی صدا رفتی

 

      خواستم دلم را عاشق کنم ولی حیف که بچه ها عشق را نمی فهمند

 

         

ستاره دریایی می شود ...

 

 

ستاره ،  دریایی می شود ...

ستاره  ، دریایی می شود وقتی تو آبی ببینی وقتی چشمانت را به روی خشکی ببندی وفقط به آرامش ستاره فکر کنی نه به آسایش حست ...

ستاره ، دریایی می شود وقتی موجهای خروشان غرورت ساحل مهربانی قلبم را نشکنند

ستاره ، دریایی می شود وقتی تنهایی بمیرد و آسمان به روی بی کسی ام نخندد

ستاره ، دریایی می شود وقتی سنگهای حرفهایت ازپشت قاب دلت پیدا باشد وقتی صاف و شفاف باشی ومثل آن روزها  نگاهت به چشمانم شیشه ای باشد و مثل دریا عمیق...

ستاره ، دریایی می شود وقتی صدف صورتی لبانت را در قلب کوچکم سرخ کنی و مروارید سفید شعرهایم را از بی رحمی ات پاک کنی

ستاره ٬ دریایی می شود وقتی ماه کنار لحظه هایش اشک بریزد و دریای وجودش را به ستاره هدیه کند

ستاره ، دریایی می شود در همین شبهای بارانی  و در همین سردی سکوت عاقلانه ی ابرها

 

ستاره ، دریایی می شود وقتی دست غروب در دستان سحر باشد و در آن هنگام که پرستو ها می خوانند و مرغان وحشی در خوابند باز هم آرام و بچه گانه   ستاره ، دریایی می شود

 

 

می دونستم ...

 

می دونستم یه روز می ری منو تنها می ذاری

                                 منو تنها ٬ توی غربت ٬ عمق شبها می ذاری

می دونستم بارون میاد منو از تو میگیره

                                      غرورت غمم میشه ٬ بازم گریه ام میگیره

می دونستم دل تو حرف عشق نمی زنه

                                           این روزا دل بزرگ حرف رفتن می زنه

می دونستم شعر من برات ترانه نمیشه

                                    ولی گفتم که بگی واست ستاره نمیشه

می دونستم که بهار مهمونه تو چشم من

                                         عشق تو موندنیه توی شهر قلب من

می دونستم غروب میاد نور من کمت میاد

                                   می دونستم که بری بازم دنبالت می یاد

می دونستم مسافری ٬ غصه ی سفر داری

                                   گرچه من فنا شدم منو هی جا می ذاری

می دونستم یه روز می ری منو تنها می ذاری

                         منو تنها ٬ توی غربت ٬ عمق شبها می ذاری

 

میشه؟؟؟!!!

 

میشه بهت بگم گلم         میشه بهم نگی برم                                                                             میشه دلت سنگ نشه     یه کم برام تنگ بشه

میشه بگی دوست دارم    نباشی طاقت ندارم                                                                              میشه یه بار صدام کنی   تو چشم من نگاه کنی

میشه غرورت بشکنه         اینقدر دلمرو نشکنه                                                                              میشه برام شعر بخونی   یه لحظه پیشم بمونی

میشه دلم تنها نشه       از عشق تو جدا نشه                                                                              میشه ستارت بمونم        از آسمونت بخونم                                                                    

میشه بهار زود برسه      زمستون از راه نرسه                                                                        

                      میشه چشام با دیدنت روشن بشه      اینقدر شبا به عکس تو خیره نشه

میشه برات گریه کنم     یه ذره دردودل کنم                                                                                    میشه بازم بخندی             درو بروم نبندی

میشه آروم نباشی     با من غریب نباشی                                                                                    میشه قناری نباشی   از من فراری نباشی

 

 

غروب شعر ماندن است...

 

 

                         

          ستاره مانده در دلم       دوباره گریه کرده ام

         برای لحظه های داغ      برای خنده های ناب

            برای سردی غرور        برای غربت غروب

                                                  دوباره گریه کرده ام

 

...دوباره گریه کرده ام 

       صدای حس رفتنو به قطره هدیه کرده ام

 

           اگرچه گریه کرده ام ولی :

           هنوز پرنده زنده است     غروب شعر ماندن است

              هنوز هم کمی امید ، طلوع صبح خنده است

 

 

 

 

 

 

 

غروب چشمانم ...

 

توی چشمام یه تبلور  ٬ یه غروبه

                 توی قلبم آسمونه ٬ سوت و کوره

روی لبهام یه تولد ٬ یه حضوره

روی دستام یه گل رز ٬ یه سبد عشق و غروره

 

تو نگاهت یه ستارس می دونم که بی عبوره

تو دلت یه پنجره اس ٬ صاف و آینه ٬ رو به نوره

تو صدات گرمی یه حس نابه مثل اینکه روبه رومه

                                                             گرچه از من خیلی دوره

منتظرت می مانم ...

 

منتظرت می مانم تا تو از پشت ابرهای دلتنگی بیایی و ستاره وار در آسمان خیالم طلوع کنی...

منتظرت می مانم تا بدانی انتظار ، شعر تکراری لب های سردم ، هنوز هم به یادتو می خواند

منتظرت می مانم همین جا ،  تنها ، زیر درخت خاطرات ماندنت ، زیر نور کم رنگ محبتت

منتظرت می مانم در این سکوت حرف های دل خلوتم ، در این هوای بی تو تاریک ...

                                                                     در این غربت برگهای پاییزی چشمانم

 

منتظرت می مانم تا سرزمین نور ، تا دشت گل های لبخند و تا عمق نگاه معصومانه ات

منتظرت می مانم تا بی کران های انتظار،

                                        تا اوج صدای دلنشینت و تا همان جا که منتظرم خواهی ماند ،

                                                                                   باز هم منتظرت می مانم

 

 

آرزو ...

                                                                        

                                                                 

           امشب شب آرزوهاست...

 همان شبی که شبها آرزویش را می کردم و امشب آمد...

و چه زیبا کنار لحظه هایم گریه کرد ٬ آرزو را می گویم همان واژه ی دست نیافتنی آدم ها ...

برای ستاره ها چه؟ اونا هم  آرزو دارند؟

اونا دیگه چرا ؟!

وقتی ستاره ماه رو هر شب ببینه تو وسعت آسمون بخواب بره اجازه ی چشمک داشته باشه

دیگه چه آرزویی داره؟

ولی نه مگه آدمها نیستند ماه درست بالای سرشونه خورشید بدون اینکه آزارشون بده نور میده

ستاره بی هیچ منتی چشمک می زنه و قناری واسشون تا صبح عاشقونه می خونه ...

...پس اونا چی؟ اونا چرا آرزو دارن؟

 

جالبه ! آدمها آرزو می کنن روزی دستشون به ماه برسه ولی ستاره ها در کنار ماه طلب نور می کنن

آدمها دوست دارند قناری باشند و تنها عاشق و قناری ها دوس دارند آدم باشند تا عشق را لمس کنند

آدمها چشمک ستاره ها را نمی بینند و ستاره ها تکان دادن دست آدمها را...

آسمان هم گاهی اشک می ریزد که چرا تنهاست غافل از این همه ستاره در آغوشش ...

زنده ها آرزوی مرگ و مرده ها آرزوی زندگی ...

 

 

این است دنیای ما ... همه در کنار آرزو ها و غافل ...

غافل از اینکه آرزو در همان لحظه ای است که چشم عشق را کور می کنیم تا دست نیافتنی باشیم

 

 

کاش...

 

 

 

...

کاش هیچ گاه رفتنی نبود که با آمدنش بمیرم

کاش مرگی نبود که زندگی را در چشمانش ببینم

 کاش اشکی نبود که با خنده هایش دیوانه شوم...

کاش سردی شبهای دلتنگی آزارم نمی داد تا گرمی آغوشش را نمی فهمیدم

 

و ای کاش :

تپش های قلب کوچکم کمی آرام تر می زد تا تندی ضربان عشق ٬ عاشقش نمی کرد...